چند وقته ننوشتم
راستش اتفاقات زیادی افتاده .
یک اتفاق خیلی تلخ پیش اومده و اون فوت مادربزرگ عزیزم بود.
متاسفانه فعلا شرایط مناسبی بزای نوشتن ندارم .
ممنون از همه ی کسانی که تو این مدت جویای احوال ما بودند.
... نظرات() link دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱ - مامان مبینا | تگ ها:پر کشیدن یه فرشته ی آسمونی از زمین
داریم به سال نو نزدیک می شیم.
روزهای آخر ساله.همه در تکاپو هستند.
من این جنب و جوش قبل از عید رو دوست دارم
امیدوارم سال نو شروع یک دنیا سعادت و خوشبختی باشه برای همه و بخصوص مبی عزیز من
... نظرات() link پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ - مامان مبینا | تگ ها:بوی عید
تک ستاره ی زندگیم تولدت مبارک
دختر کوچولوی دیروز من حالا یه دختر خانم زیبای ده سال است .بهت نگاه می کنم و همه ی وجودت رو می ستایم.چه چیزی شیرین تر از این که مادر دختر دوست داشتنی مثل تو هستم.
برات یه دنیا شادی و خوشبختی آرزو می کنم.
... نظرات() link سهشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ - مامان مبینا | تگ ها:تولد 10 سالگی
امروز با خودم گفتم تا ماه آبان تمام نشده یه مطلبی این جا بنویسم .
راستش پام شکسته بود و هنوزم درگیرم.
مبی عزیزم با درس هاش که امسال خیلی سنگین تر و سخت تر از سال گذشته است مشغوله و خدا رو شکر مشکل خاصی نداره.
می خوام تولد مبی عزیزم رو به جای 28 آذر که محرم هست ،4 آذر بگیرم .یعنی جمعه همین هفته. و این یعنی یک هفته دوندگی!!!!!!!!!!
برای کادوی تولدش خیلی فکر کردم ، شاید بازی "وی" و یک چراغ مطالعه براش بخرم .امیدوارم دوست داشته باشه.
خوشحال می شم اگه کسی پیشنهاد بهتری برای کادو داره به من کمک کنه و برام پیغام بذاره.
... نظرات() link یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ - مامان مبینا | تگ ها:برای ماه آبان
با مبی برای خرید لوازم التحریر رفتیم بازاز.هر سال خودم تنهایی می رفتم امسال مبی دوست داشت باد.
از ساعت 2 بهد از ظهر تا 7:30 عصر!!!!!!!!!! واقعا که رکورد زدیم.
وقتی خریدمون رو کردیم مبی خیلی خسته بود و آه و ناله می کرد به خصوص که زیاد منتظر تاکسی شدیم چون شلوغ بود و تاکسی سخت پیدا می شد.
هر چند مبی خسته شد اما چون وسایلش رو خودش انتخاب کرده بود به محض اینکه زسیدیم خونه ازم خواست یک بار دیگه همه ی وسایلی که خریدیم رو ببینیم و کلی هم ذوق می کرد.
در ضمن خوبه که بدونه خرید رفتن چه قدر هم خستگی داره

با مبی عزیزم رفتیم مدرسه اش تا روپوش بگیریم بعد از اون رفتیم به یه مرکز خرید و بعدش به پیشنهاد مبی برای نهار به فست فود همون مجتمع تجاری رفتیم.
در طول مدت زمانی که منتظر آماده شدن غذامون بودیم هم من و هم مبی داشتیم کتاب می خوندیم ،یه دفعه مبی کتابشو بست و به من گفت مامان تو هم کتاب نخون بیا درباره یه چیزی حرف بزنیم ،کتابمو بستم و گفتم خوب راجع به چی؟صداشو مردونه کرده و می گه راجع به خودمون عزیزم!!!!!!!!! این قدر جدی و بامزه اینو میگفت که آدم از خنده غش می کرد .من خودمو کنترل کردم و گذاشتم به بازیش ادامه بده.بعدش به من میگه :i love you با من ازدواج می کنی؟قول می دم خوشبختت کنم!!!!!!!!!!!!!
من که از خنده ریسه رفته بدم
هیچ وقت موقع انتظار برای آماده شدن غذا این قدر بهم خوش نگذشته بود
... نظرات() link دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ - مامان مبینا | تگ ها:قول می دم خوشبختت کنم!!!!!!!!!!!!!!!!
>

